
ساعت از ۱۲ گذشتی روز پر از خستگی داشتموقتایی که تنهام توو خونه با بچه ها و خونه نامرتبه و غذا ندارم حتی ی حمام هم نمیتونم برم حس میکنم مریضو افسرده امجسمم حتی توان اینو نداره بشینم و برای حیاط بردن بچه ها کلی با خودم کلنجار باید برم چون تحمل وزن یاسمینم ندارممحسن توو اداره ای کار میکنه که نمیتونه زود بیاد خونه و امروزم که اصلا افطاری دعوت بود ادارهو تا ساعت ۹ شب نیومده بود خونهو منو بچه ها همش یا داشتیم ی چیزی میخوردیم یا ولو میخوابیدیمالبته یاسمینو دلآرام باهم بازی میکردنچند روز پیش یاسمین ی تب...
ادامه مطلب
امروز فکر کنم سه شنبه ۲۰ دی ماههاللن ساعت حدود ۹ شبهمن اتاق بچه ها یاسمین رو خوابوندم و محسنوودلآرام اون اتاق دارم باهم صحبت میکننی لحظه متوجه صحبت کردن اونا شدم و خیلی برام دلچسب بوددلآرامی که تا دوماه پیش در حد کلمه و اونم کلمات ساخگی صحبت میکرد و تقریبادفقط من میفهمیدم منظورشو الان خیلی عالی صحبت میکنهالبته هنوز کلی جا داره اما این جالبه که تمام تلاشش رو میکنه دقیق و درست از کلمات استفاده کنهقبلنا ب زهرا میگفت نانی الان میگه نانی نهههه زهرامانی نههه اورا (یعتی نووورا)بعد دوسالو نیمگی دلآرام و...
ادامه مطلب