
ساعت از ۱۲ گذشتی روز پر از خستگی داشتموقتایی که تنهام توو خونه با بچه ها و خونه نامرتبه و غذا ندارم حتی ی حمام هم نمیتونم برم حس میکنم مریضو افسرده امجسمم حتی توان اینو نداره بشینم و برای حیاط بردن بچه ها کلی با خودم کلنجار باید برم چون تحمل وزن یاسمینم ندارممحسن توو اداره ای کار میکنه که نمیتونه زود بیاد خونه و امروزم که اصلا افطاری دعوت بود ادارهو تا ساعت ۹ شب نیومده بود خونهو منو بچه ها همش یا داشتیم ی چیزی میخوردیم یا ولو میخوابیدیمالبته یاسمینو دلآرام باهم بازی میکردنچند روز پیش یاسمین ی تب...
ادامه مطلب
روز دختر امسال مصادف شده بود با چهارشنبه ۱۱ خرداد و من روز سوم از هفته چهل بارداریم بودمصبح که از خواب بیدار شدم طبق روال دو سه روز گذشتشپر از استرس بودماسترس ازینکه چرا دردای زایمان شروع نشدننکنه من کم کاری کردم نکنه سزارین بشم و هزارتا فکرو خیال دیگه که یادمه سر بارداری دلآرام هم سراغم اومده بود اما خب دلآرام روز اخر هفته ۳۹ دنیا اومد اما اونروز روز سوم هفته چهل بودم و خبری از دردا نبوداز تایم صبونه خوردن تا ظهر مرتب ورزش کردمصبونه خوردمب دلآرام صبونه دادمقرار شد اول برم پیش مام...
ادامه مطلب
امروز تموم شده ساعت نزدیک ۳ صبحههمه خوابن و من تنها روو تخت در حال تایپماز دیروز فاطمه بخاطر مریضیش اومد خونمون و تا امروز موند ظهر حدود ساعت ۵ با بچه ها رفت خونه محمد تا بچه ها باهم بازی کنن دلآدامم باهاشون رفت و طرفای ساعت ۱ و نیم اومد خونه ممنم توو مدت تنهاییم یکم کارای خونه رو کردم و از ۹ شب خوابیدم تا ۱۲ و نیمخیلی چسبید البته خیلی خیته بودم و با گریه یاسمین که شی. میخولست بیدار شدمو تازه یادم اومد که امروز دخار کوچیکم من ۱ ماهش شده دوست دادم برنامه بچینم فردا ببرمشو...
ادامه مطلب
یاسمین کلا دختر معظلومیهتا الان ندیدم الکی گریه کنه یا خیلی جاها که انتظاررداشتم حسابی گریه کنه کلی تحمل میکنه مثلا وقتی ناخنم ب بدنش خراش میندازهیا دل درد دارهبرعکس دلآرام که کلی گریه میکر و آروم کردنش کار هرکسی نبودهنوزم همینطوره و وقتی گریه میکنه فقط کوتاه اومدن طرف مقابل و تسلیم شدنشه که گریشو بند میارهصب که بیدار شدیم دلآرام بخاطر یکم مریضی که انگار معدشو درگیر کرده بی حال بودتنها چیزی که چند روز پیش خورده بود شیر بود یاسمینم انگار خلط گلوش رو گرفته بود و نمیتونست راحت بخوابه ...
ادامه مطلب