امروز یک شنبه 19 خرداد ماهه 97 هست
من اداره هستم و در حال حاضر با آقای بقایی و آقای صفری توو اتاقیم
رئیس که محمدعلی خان هستن رفته طبقه پنجم جلسه
این روزا اداره در حال بازسازی هست و دارن یسری از واحدهارو جابجا میکنن
آخر هفته گذشته تعطیلات عید فطر بود
و ما قرار بود با الهه بریم سمت کوهدشت که با هماهنگی مائده و همسرش ی تعداد از دوستانشون به گروهمون اضافه شدن و ما روز سه شنبه صبح ساعت 4 صب بیست نفره رفتیم به سمت کوهدشت.
تو مسیر حدودای اراک توو یه پارک بساط پهن کردیم برای صبونه
و اونجا اولین جایی بود که خیلی کلی با دوستان آشنا شدیم
بچه های خوبی به نظر میومدن و البته شیطون و با مزه
همه زوج بودن به غیر دو سه تا مجرد که اقوام بچه ها بودن
بعد از اراک رفتیم به سمت بروجرد و اونجا با یه توقف کوتاه خودمونو رسوندیم به آبشار نوژیان.
مسیر رسیدن به این آبشار جاده باریک و قشنگی بود که اطرافش فقط گندمزار بود و یه جاهایی از جاده رو سیلی که اخیر اومده بود به این منطقه آسیب زده بود و حتی جاهایی از جاده تیکه سنگایی به اندازه حجم چندتا ماشین وجود داشت یا یه قسمتایی از جاده ریزش کرده بود
اما خب میشد ازش رد شدو به آبشار رسید.
یکم بالاتر از آبشار زیر سایه درخت غذا زدیم بر بدن ... یه همبرگر عالییییی
و بعد از استراحتو نمازو اینا رفتیم سمت آبشار
توو آبشار کمی آبتنی کردیمو کلا خیلی خیلی حال داد
و طرفای غروب رفتیم سمت کوهدشت
قبل رسیدن به کوهدشت
توو رستوران چنار که الهه میگفت خیلی خوبه شام خوردیم که اصلا به دل من نچسبید و اصلا سیر نشدم
حدودا ساعت 11 رسیدم کوهدشت خونه خواهر الهه
سریع نماز خوندیمو با چای پذیرایی شدیمو چون دیر وقت بود رفتیم سمت خونه روستایی
اونجا دوتا خونه پر از پشه و نمدار بود
که اصلا نمیشد توش خوابید
اما چادر زدیمو توو حیاطو هر طور شد خوابیدیم
صبح زود قبل صبونه آماده شدیم بریم سمت دره زیبای شیرز
دره ای که خیلی ازش تعریف میکردن و واقعا هم زیبا و منحصر به فرد بود
اونجا حدود دو سه ساعتی کوهنوردی توو طول رودخونه کردیم تا رسیدیم به یه آبشار بلند. اونجا بچه ها از بلندی میپریدن توو حوضچه پایینش و مطمنا کیف زیادی میداد بهشون.
اونجا من عینک محسنو انداختم توو آب و دیگه پیدا نشد.
و یه اعصاب خوردی برام شد
بعد برگشت هم رفتم الهه رو از رودخونه نجات بدم که خودم افتادم توو آبو کیف همراهم که پر از گوشی و پاوربانک بود کلا منهدم شدن و حسابی اعصابمونو خورد کرد.
الان خاموش کردیم تا ان شاء الله خشک بشه و مشکلی براش پیش نیاد
بعد شیرز شب رفتیم خونه مادر بزرگ الهه که توو کوهدشت بود و اون شب از کبابای کوهدشت خوردیم که بسی خوشمزه بود
فردا صب رفتیم سمت منطقه ییلاقی به اسم گومله
اونجا اول جاده با بارامون سوار دوتا تراکتور شدیم و حدود دو ساعت از یه مسیر خیلی سخت و خطرناک رفتیم بالای کوه که وقتی واردش شدیم انگار یه بهشت بود
انگار یه دنیای دیگه با آدمای متفاوت
قابل وصف نیست اما اگه بخوام کمی ازش بگم
میتونم بگم که یه طرف چندتا چادر وجود داشت با چند تا اجاق زغالی
گاو بز و مرغو خروسا پراکنده برای خودشون میرفتنو میومدن
منظره روبرو عالی و با عظمت بود
تا چشم کار میکرد مرتع میدیدی و کوهو دره
زیر درخت که می ایستادیم خنکای عجیبی میومد
کنارمون یه چشمه آب بود که از خنکیش نمیتونم بگم چون محشر بود
چند باری کنارش با مرجان که اونجا باهم عیاق شده بودیم بازی کردیم طوری که از تمام لباسای من آب میچکید.
اونجا چرخیدیمو کباب پختیمو بازی کردیمو خندیدیمو کمی عکس انداختیمو تا طرفای غروب
اها یه چیز یادم رفت اون بالای چادرا روو به دره به یه درخت یه تاب وصل کرده بودن که تاب بازی باهاش حس محشری بهمون میداد.
طرفای غروب مردا رفتن برای هیزم
و یه گودال بزرگ روو زمین کند و یه آتیش پرو پیمون برامون درست کردن
یه آتیش که دو تا دورش چادر نصب کرده بودن
و از روبرو یه منظره عالی دیده میشد.
اون شب شام مرغ بریون بود
گروه گروه شدیم و به هر سه نفر یه مرغ دادن که با موارد باید داخلشو پر میکردیمو تووو فویل میپیچیدیمو میذاشتیم توو آتیش تا کامل بپزه
بعد آوردن بیرون از آتیش خب خیلی خوب نپخه بود اما خیلی خیلی عالی بود این تجربه
بعد شام بچه ها دور آتیش رقصیدن
شعر خوندن
معارفه داشتیم
و علیرضا یه آهنگ رپ برامون اجرا کرد.
اون شب عالی بود
فردا تا بعد ناهار هم اونجا بودیمو بعد کلی ماجرا دوباره سوار ماشین شدیمو اومدیم سمت ماشینامون
البته با دو ساعت تراکتور سواری سخت
برای رفت و برگشت هر تراکتور حدود 250 تومن دادیم
بعد اونم مسافرای دیگه اومدن سمت تهران
اما ما و الهه رفتیم خونه آزاده و فرداش بعد صبونه اومدیم سمت تهران
یه سفر عالی بود
آخرین روزای بهمن ماهه آخرین سال کاری...
ما را در سایت آخرین روزای بهمن ماهه آخرین سال کاری دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 76