قبل اومدن زینب بهم زنگ زد که مامان از شب قبلش حدودای ساعت 4 صبح حالش بد شده
و آمبولانس صدا کردنش که ببرنش بیمارستان
از صبح کسلم ولی حس میکنم کمی از قبلم قوی تر شدم
چون با وجود همه ناراحتیا باز توو اداره موندم و کارارو پیگیری میکنم
با موسی هماهنگ شدم که خونه محلاتی رو برای مامان پیگیر بشن و اون گفت که اتفاقا امروز فردا طرف خونه رو خالی میکنه و میشه رفت دید
ابوالفضلم اونور در تلاشه که بیاد بالا و یه جورایی گیر کردیم که الان باید چه کرد
پنج شنبه خونه محمد شام دعوت داشتیم و ازون شب نذاشتن مامان با من بیاد خونمون و همونجا موندش. منم خب هر وقت مامان ازم دوره کمی نگران و کلا درحالت خوبی به سر نمیبرم
اون وقتاس که میفهمم که حافظه ناخودآگاهم کلا دلنگران مامانه و شاید بخاطر اینه که مامان خونه ماس من کمی شادتر از قبلمم.
چند شب پیشم که 30 آذر شب یلدا بود و مامانینا اومدن خونمون برای عید آوردن و یه شب یلدای استثنایی داشتیم و بخاطر مصادف شدن اون شب با سالگرد ازدواج ما، به هم شام دادیم و بسیار بسیار خوش گذشت.
حالا مامان بیمارستانه چمرانه و ان شالله مرخص بشه و بریم خونه جدیدو نشون بدیم ببینم چطوری پیش میاد
آخرین روزای بهمن ماهه آخرین سال کاری...ما را در سایت آخرین روزای بهمن ماهه آخرین سال کاری دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 199