سفر خیلی خوبی بود
هفته قبلش پنج شنبه دورو بر ساعت 11 به سمت تبریز حرکت کردیم و تقریبا ساعت 7 رسیدم خونه مامانینا...
بعد یه ساعتی کل اعضای خانواده بجز مژگان خانم اومدن خونه مامان به صرف افطار و یه شب کامل با بچه ها دور هم بودیم.
فرداش ساعت ده صبح منو محسن با فاطمه آقا صادق هرکی با ماشین خودش رفتیم سمت کلیبر...
خانواده امیرآقا اونجا منتظر ما بودن
برای همین اصلا توو راه صبر نکردیمو مستقیم رفتیم اونجا و بعد خوردن ناهار توو یکی از رستورانای کلیبر به خونه مادر امیر آقا رسیدیم....
کلیبر یه شهر کوچیک مثل لالجین بود که خونه ها به سبک شهری ساخته شده بودند و چیزی که منو جذب خودش کرد باز شدن پنجره خونشون به سمت کوه بود که بزرگی و بلندی کوه حس عچیبی به من میداد..
بعد کمی استراحت رفتیم بالای کوه ... یه جای بکرو عالی.... که تاحالا تجربش نکرده بودم...
اون بالا گله گارهایی بودن که برای چرا اومده بودن اونجا و زبان من از گفتن اون همه زیبایی قاصره.
سه چهارساعتی اون بالا بودیم واقعا برام لذت بخش بود و با سماور زغالی آقای صادق یه چای زغالی هم خوردیمو برگشتیم یه ویلای قشنگ همون بالا...
میگفتن ویلای خواهر امیرآقاس
منظره ویلا کوهای پهناور سبز رنگ بود و نمیتونم بگم چقدر جالبو جذب بود... انگار تووو حدود 300 متر از بالای یه کوه یه ویلا بسازی و از پنجره ویلا بتونی تا دوردستهارو راحت ببینی..
چیزی که عجیب بود عادی بودن این منظره و این موقعیت ساکنین این ویلا بود که هنوزم ذهن منو درگیر کرده که یه روزی زیباترین چیزها هم میتونه برای عادم عادت بشه و این شاید همون تکراره.... چون صاحب اون ویلا میگفت که اخرین بار سال پیش اومده ویلا با اینکه فقط یه ربع مسیر هست از منزلشون تا ویلا...شایدم کمتر
خلاصه اون شب با بازی بچه ها و دعواهاشون و جنگیدنشون برای گرفتن ملخهاییی که اومده بودن داخل ویلا ما کلی داستان داشتیم.. و شب برای خواب رفتیم خونه مادر امیرآقا
اون شب از فکر به اون چیزایی که اونروز دیده بودم تا 4 صبح خوابم نمیبرد.
صبح قرار رفتن به قلعه بابک رو داشتیم
قلعه بابک قلعه ای بالای یکی از کوهای نزدیک به کلیبر هست کهههه حدود 2 ساعت کوهنوردی نیاز داشت تا به بالاش برسیم.
بذارید نگم از زیبایی قلعه و مسیرش و کلا اون مناظر
تمام سعیمو کردم که تا میتونم اون مناظرو ثبت کنم اما واقعا نمیشد. و دوربین قاصر بود از ثبت اون زیبایی
بعد قلعه رفتیم خونه یکم استراحتو بعد با خانواده امیر آقا رفتیم سد ارس، پل تاریخی خداآفرین و جنگل های ارسباراان رو دیدیم و از اونور دوباره مزاحم خانواده امیر آقا شدیم... بعد شام تا نزدیکای 2 صب با کبری راجع به بچه دار شدن صحبت کردیم و خلاصه اون شبم بعد خوابیدن کبری من تا 4 خوابم نبرد.
فردای اون روز بعد صبحونه با آقا صادقو فاطمه خانمو آراز خان رفتیم سمت مشکین شهرو پل معلقو کوه سبلان و دو تا روستا که اسماشون ترکیه و من فقط قینرجه رو یادمه... جایی بود که توش گوسفند رو ضبح میکردن و از گوشت تازه برات کباب میپختن
اون روز شب برگشتیم تبریز و فردای اون روز تا 1 خوابیدیم... واقعا روزای مفیدی بود
هنوز باورم نمیشد چه مناظری دیدم و مدام عکسارو نگاه میکدم تا باورم بشه
شب اون روز خونه مهری خانم دعوت داشتیم
فرداشت رفتیم سمت جلفا و کلیسای سنت استپانوس و آبشار آسیاب خرابه که واقعا زیبا بودن
آخرین روزای بهمن ماهه آخرین سال کاری...
ما را در سایت آخرین روزای بهمن ماهه آخرین سال کاری دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 199